احمدشاه مسعود

خاطره ی از قهرمان ملی ۲۵ مین سالگرد ۱۴۰۵

عبدالمعروف کلانترزاده

خاطره ی از قهرمان ملی ۲۵ مین سالگرد ۱۴۰۵

 احمدشاه مسعود شخصیت استثنایی ؛ رهبر کاریزماتیک، مبتکر و دارای دیدگاه روشن بود که توانست با برنامه‌ریزی و راهبرد مشخص، مسیر مبارزه را در مراحل مختلف مدیریت کند.

شیوهٔ رهبری او بر اساس یک راهبرد چندمرحله‌ی استوار بود؛ از مرحلهٔ نطفه‌گذاری و ایجاد هسته‌های نخستین، تا گسترش تشکیلات، ایجاد پایگاه‌ها، سازمان‌دهی نیروها و سرانجام بسیج عمومی.

برای کسانی که در کنار او زندگی و مبارزه کردند، شخصیت او تنها در جایگاه یک فرمانده نظامی دیده نمی‌شد؛ بلکه در رفتارهای روزمره، در سختی‌ها، در لحظات خطر و در برخورد با ساده‌ترین افراد نیز جلوه می‌کرد.

آنچه در این صفحات می‌آید، خاطراتی است که خود شاهد آن بوده‌ام؛ روایت‌هایی از لحظه‌هایی که گوشه‌هایی از اخلاق، بزرگواری و شیوهٔ رهبری آمرصاحب احمدشاه مسعود را بازگو می‌کند.

خاطره نخست:

کوتل دروازه؛ سال ۱۳۶۴

در سال ۱۳۶۴، همراه آمرصاحب ، ریگستانی ، دکتر حسین سعید، قاضی مظلوم، حاجی ابراهیم درخیل، حاجی رحیم و جمعی از فرماندهان و مجاهدین، بر بنیاد برنامه‌ها و راهبردهای نظامی ایشان، برای گسترش پایگاه‌ها و ایجاد قطعات مرکز عازم شمال شدیم.

در مسیر عبور از کوتل دروازه، برف سنگین و سرمای شدید، توان بسیاری از همرزمان را گرفته بود. راه دشوار شده بود و شماری از دوستان دیگر توان ادامهٔ مسیر را نداشتند.

آمرصاحب معمولاً در عقب قطار حرکت می‌کرد تا از وضعیت همهٔ افراد آگاه باشد. در همان لحظه، سوار بر اسب خود را به ما رساند و با لبخندی صمیمانه گفت:

«جان بیدر، اگر مثل من عرق می‌ریختید و زحمت می‌کشیدید، آمر می‌شدید و حالا سوار اسب می‌بودید.»

این سخن باعث خنده و تغییر فضای سنگین آن لحظه شد؛ اما وقتی آمرصاحب خستگی و وضعیت دشوار یارانش را دید، بدون درنگ از اسب پایین شد و فرمود:

«به نوبت از آن استفاده کنید.»

سپس خودش پیاده به راه ادامه داد و تا پایان مسیر، همراه دیگران سختی راه را تحمل کرد.

آن روز برای من روشن شد که آمرصاحب فرماندهی را در امتیاز و آسایش نمی‌دید؛ بلکه آن را مسئولیتی می‌دانست که باید با دیگران در سختی‌ها شریک باشد. همین فروتنی و احساس مسئولیت بود که او را در دل یارانش ماندگار ساخت.

خاطره دوم:

دامنهٔ کوه، مقابل درهٔ سلطان‌شیره؛ اطاق مخفی و روزهای اختفا

پیش از آغاز تعلیمات، همراه با آمر صاحب و جمعی از یاران در اطاق کوچکی که از پیش آماده شده بود، مستقر شدیم. در این جمع، قاری صاحب محمد عرقی، قاضی صاحب مظلوم، حاجی صاحب ابراهیم درخیل، گل‌زار دوستم‌خیل، حاجی صاحب رحیم، شیرآقای دریور، ریگستانی صاحب و بنده حضور داشتیم.

حدود دو تا سه هفته در حالت اختفا در همان اطاق کوچک زندگی کردیم. فضای اطاق محدود بود و همه در کنار یکدیگر استراحت می‌کردیم.

برایم شگفت‌آور بود که با وجود مسئولیت‌های سنگینی که بر دوش آمرصاحب قرار داشت، هرگاه از خواب بیدار می‌شدم و به ایشان نگاه می‌کردم، یا مشغول نماز بود یا در حال مطالعه.

در آن روزهای سخت، او هیچ امتیازی برای خود قائل نبود. مانند دیگران در پهره‌داری و نوکری‌والی سهم می‌گرفت و در همهٔ دشواری‌ها خود را جدا از یارانش نمی‌دانست.

این روزها به ما نشان داد که بزرگی یک فرمانده تنها در فرمان دادن و تصمیم گرفتن نیست؛ بلکه در کنار مردم بودن، تحمل سختی‌ها و شریک شدن در دشواری‌های آنان معنا پیدا می‌کند. همین ویژگی‌ها بود که احترام و محبت یاران را نسبت به آمرصاحب دوچندان ساخت.

خاطره سوم‌:

درهٔ سلطان‌شیره؛ سخت‌گیری در آموزش، انضباط رهبری و شجاعت آمرصاحب.

پس از گردهمایی جمعی از فرماندهان و مجاهدین در درهٔ سلطان‌شیره، برنامهٔ تعلیمات آغاز شد. هدف از این برنامه، آماده‌سازی نیروها، ایجاد قطعات مرکز و بالا بردن توانایی‌های نظامی و فکری مجاهدین بود.

آمرصاحب در آغاز تعلیمات، طی سخنرانی‌ای برای مجاهدین، پیرامون اهمیت آموزش، ضرورت ایجاد قطعات مرکزی، رسالت و مسئولیت مبارزان صحبت کرد. ایشان تأکید داشت که مبارزه تنها با سلاح و حضور در میدان انجام نمی‌شود؛ بلکه نیازمند آگاهی، نظم، مسئولیت‌پذیری و آمادگی همه‌جانبه است.

از همان آغاز، آمرصاحب در اجرای برنامه‌های آموزشی سخت‌گیری و جدیت خاصی داشت. برای ایشان، تعلیمات یک برنامهٔ عادی نبود؛ بلکه مرحله‌ای برای ساختن انسان‌های منظم، آگاه و مسئول بود.

تا ساعت‌های ۱۰ و ۱۱ شب، زیر تجیر یا خیمه، آمرصاحب برای مجاهدین درس‌های سیاسی و موضوعات مرتبط با مسئولیت‌ها و اهداف مبارزه را ارائه می‌کرد. با وجود خستگی و دشواری شرایط، خود ایشان همیشه در کنار دیگران حضور داشت و آموزش را با جدیت دنبال می‌کرد.

پس از نماز صبح، زمانی که هنوز تاریکی شب بر منطقه حاکم بود و سرمای شدید و برف سنگین همه‌جا را فرا گرفته بود، برنامهٔ سپورت آغاز می‌شد. در آن هوای سرد، با وجود اینکه در تاریکی به سختی یکدیگر را می‌دیدیم، آمرصاحب شخصاً در میان ما حضور داشت و تمرینات را رهبری می‌کرد.

هنگام سینه‌کشی در برف، صدای آمرصاحب بلند می‌شد:

«سینه‌ات را به زمین نمان!»

او می‌خواست مجاهدین در سخت‌ترین شرایط نیز استقامت، تحمل و آمادگی لازم را پیدا کنند.

پس از پایان سپورت، هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که چای صرف می‌کردیم و سپس به دره‌های مختلف تقسیم می‌شدیم تا تمرینات نظامی را ادامه دهیم.

یکی از بخش‌هایی که خود آمرصاحب آموزش می‌داد، بخش انجنیری و استحکامات بود. این بخش از جمله کارهای دشوار و خطرناک به شمار می‌رفت. شماری از مجاهدین با نگرانی از ایشان خواستند:

«آمرصاحب، این بخش خطرناک است؛ اجازه بدهید شما این کار را انجام ندهید.»

اما آمرصاحب این درخواست را نپذیرفت و همچنان در کنار ما به آموزش و کار عملی ادامه داد.

در آن روزها، شجاعت و توکل آمرصاحب برای همهٔ ما درس بزرگی بود. او بارها می‌گفت:

«من به یک اجل ایمان دارم.»

این باور، نشان‌دهندهٔ روحیهٔ قوی، آرامش در برابر خطر و اعتماد عمیق او به خداوند بود.

آن دورهٔ تعلیمات برای ما تنها آموزش نظامی نبود؛ بلکه مکتبی برای یادگیری نظم، مسئولیت، استقامت و فداکاری بود. آمرصاحب با عمل خود نشان داد که یک رهبر واقعی تنها دستور نمی‌دهد، بلکه در سخت‌ترین شرایط پیشاپیش دیگران حضور دارد و دشواری‌ها را با آنان شریک می‌شود.

سخت‌گیری او برای ساختن نیروهای مسئول بود و شجاعتش به یارانش می‌آموخت که در برابر سختی‌ها با ایمان و استواری ایستادگی کنند.

خاطره چهارم:

درهٔ انجنیرستان؛ سال ۱۳۶۴

تهاجم گستردهٔ ارتش سرخ در اواخر سال ۱۳۶۴،

من همراه با آمرصاحب و قطعات مرکز در درهٔ انجنیرستان حضور داشتیم.

دشمن از موقعیت آمرصاحب و نیروهای همراه ایشان اطلاع حاصل کرده بود و تصمیم داشت حملهٔ گسترده‌ای را علیه ما آغاز کند.

آمرصاحب نیز پیش از آغاز عملیات دشمن، از تصمیم و آمادگی آنان آگاهی یافته بود. به همین دلیل، با تدبیر و دوراندیشی لازم، آمادگی‌های دفاعی را گرفت و نیروهای خود را برای مقابله با این تهاجم آماده ساخت.

به یاد دارم که آمرصاحب قطعات مرکز را که ما همراه ایشان بودیم، در چند استقامت و در ارتفاعات مختلف تقسیم کرد تا بتوانیم در برابر حملهٔ دشمن مقاومت و دفاع نماییم.

سرانجام دشمن عملیات خود را آغاز کرد. ارتش سرخ شوروی هم‌زمان با بمباران‌های شدید هوایی و آتش توپخانه، قطعات کماندوی خود را در نزدیکی مواضع ما پیاده کرد.

ما در سنگرها موضع گرفته بودیم و با امکانات موجود، از جمله سلاح‌های سبک، پیکا، راکت‌انداز و کلاشینکوف، در برابر حملهٔ دشمن ایستادگی کردیم.

در جریان این نبرد، چندین هلیکوپتر دشمن را دیدم که هدف قرار گرفت و سقوط کرد و نیروهای مهاجم نیز متحمل تلفات چشمگیری شدند.

جنگ و درگیری سه تا چهار روز ادامه یافت. شرایط بسیار دشوار شده بود؛ کمبود آب و غذا ما را با مشکلات جدی روبه‌رو ساخته بود. آن روزها را با سختی فراوان سپری کردیم.

از سوی دیگر، حلقهٔ محاصره روزبه‌روز تنگ‌تر می‌شد و تنها یک راه باریک از طرف کوتل به سوی نمک‌آب برای ما باقی مانده بود.

در آن لحظات حساس، آمرصاحب پس از بررسی دقیق وضعیت، تصمیم به عقب‌نشینی گرفت تا نیروها از محاصره نجات پیدا کنند و از یک خطر بزرگ عبور نماییم.

هنگامی که از کوه پایین آمدیم و وارد دره انجنیرستان شدیم، مردم ایلاق‌نشین منطقه به دلیل جنگ، محل را ترک کرده بودند. مقداری ماست و چکه از آنان باقی مانده بود که به دلیل گرسنگی شدید، از آن استفاده کردیم. اما بر اثر شرایط سخت، ضعف شدید و استفاده از آن مواد غذایی، من دچار مشکل صحی و مسمومیت شدم و توان ادامهٔ راه را از دست دادم.

در آن لحظه تنها دکتر حسین سعید همراه من باقی مانده بود. آمرصاحب که در کوتل انجنیرستان نزدیک به نمک آب منتظر ما بود، از وضعیت من اطلاع پیدا کرد. در شرایطی که خود نیز در وضعیت دشوار قرار داشت، بدون تأخیر اسب خود را فرستاد تا بتوانم خود را به دیگران برسانم.

وقتی به بالای کوتل رسیدیم، دیدم آمرصاحب با چند نفر محدود هنوز منتظر ما مانده است. ایشان نخست از وضعیت صحی من پرسید و پس از اطمینان از رسیدن ما، فرمود:

«حرکت کنید.»

خود آمرصاحب نیز از عقب حرکت کرد و تا پایان مسیر همراه ما آمد.

آن لحظه برای من یکی از فراموش‌نشدنی‌ترین خاطرات زندگی‌ام است. در شرایطی که خطر هنوز وجود داشت و هر فرماندهی می‌توانست تنها به نجات خود و نزدیکانش فکر کند، آمرصاحب یک مجاهد خسته و بیمار را تنها نگذاشت.

این رفتار برای من نشان‌دهندهٔ عمق مسئولیت‌پذیری و انسانیت او بود. شجاعت در میدان نبرد، تصمیم‌گیری در لحظات دشوار و محبت نسبت به یک همرزم، نشان داد که رهبری آمرصاحب تنها در فرماندهی نظامی خلاصه نمی‌شد؛ بلکه در ایثار، وفاداری و احساس مسئولیت نسبت به یارانش نیز جلوه داشت.

خاطره پنجم:

در سلسلهٔ برنامه‌های تعرض استراتژیک آمر صاحب ، پس از فتح گارنیزیون کرانِ فرخار، در ۱۶ سرطان ۱۳۶۶ نوبت به گارنیزیون کلفگان رسید.

چنان‌که همواره شیوهٔ آمرصاحب بود، پیش از هر عملیات، نخستین گام، شناسایی دقیق و همه‌جانبهٔ وضعیت دشمن بود؛ اصلی که به‌خوبی نشان‌دهندهٔ سبک فرماندهی سنجیده، دوراندیشانه و پرهیز از هرگونه اقدام شتاب‌زده در ایشان بود.

اعزام گروه بررسی وضعیت دشمن

برای اجرای این مأموریت، قوماندان صاحب پناه‌خان، ریگستانی صاحب ، یوسف جان‌نثار، قوماندان صاحب عبدالله و بنده اعزام شدیم. پیش از حرکت به‌سوی هدف، لباس‌های خود را متناسب با پوشش مردم همان منطقه تغییر دادیم تا هویت ما آشکار نشود. با رعایت کامل اصول محرمیت و احتیاط به محل رسیدیم، وضعیت را بررسی کردیم، یادداشت‌برداری نمودیم و از موقعیت و استحکامات دشمن نیز فیلم‌برداری انجام دادیم.

گزارش به آمرصاحب

پس از پایان مأموریت، به حضور آمرصاحب بازگشتم. ایشان، مطابق عادت همیشگی‌شان، نخست خسته‌نباشید گفتند. سپس قوماندان صاحب پناه‌خان گزارش وضعیت دشمن و مسیرهای پیشنهادی برای آغاز تعرض را ارائه کرد.

تحلیل دقیق آمرصاحب از میدان نبرد:

آمرصاحب دربارهٔ یک تپهٔ استراتژیک پرسش کردند؛ تپه‌ای که هم برای دشمن و هم برای نیروهای ما اهمیت حیاتی داشت، زیرا تا تصرف آن، رسیدن به مرکز گارنیزیون امکان‌پذیر نبود.

در مسیر انتخاب‌شده برای پیشروی، جری با جنگل انبوه و ساحه‌ای مملو از مین‌های ضدپرسونل وجود داشت. آمرصاحب با دقت همیشگی دربارهٔ ارتفاع جری، وضعیت موانع و خطر مین‌ها پرس‌وجو کردند و هنگامی که دریافتند تجهیزات لازم برای عبور از این مانع به اندازهٔ کافی موجود نیست، اهمیت موضوع را مورد توجه قرار دادند.

این دقت نظر نشان می‌داد که ایشان هیچ جزئیاتی از میدان نبرد را، هرچند کوچک، نادیده نمی‌گرفتند.

در همین لحظه، آمرصاحب جمله‌ای گفتند که هرگز از یاد نمی‌رود:

«شما خودتان را به‌جای مجاهدین بگذارید و فکر کنید خودتان آنجا می‌روید.»

این جمله تنها یک دستور نظامی نبود؛ بلکه بازتابی از فلسفهٔ رهبری ایشان بود. فرماندهی‌ای که بر پایهٔ درک شرایط رزمنده، احساس مسئولیت در برابر جان افراد و شناخت واقعی دشواری‌های میدان نبرد استوار بود.

طرح‌ریزی عملیات بر روی میز ریگی:،

آمرصاحب پس از بررسی همه‌جانبهٔ وضعیت دشمن، در درهٔ مشتان فرخار، بر روی میز ریگی، طرح کامل عملیات را برای تمامی گروه‌های شرکت‌کننده تشریح کردند و وظایف هر بخش را با نظم و دقت مشخص ساختند.

قوماندان صاحب پناه‌خان در رأس عملیات قرار گرفت. تعدادی از قطعات متحرک و مرکزی از مسیر سرک پیشروی می‌کردند و مسئولیت تصرف تپهٔ حیاتی کلفگان، همراه با قطعات مرکز و مجاهدین محلی کلفگان، به بنده سپرده شد.

این شیوهٔ تقسیم مسئولیت‌ها — تعیین فرد مشخص برای هر هدف بر اساس توانایی، تجربه و شناخت او از منطقه — یکی از عوامل مهم موفقیت پیوستهٔ عملیات‌های آمرصاحب به شمار می‌رفت.

حرکت به‌سوی هدف:

قطعات، با همان اصول محرمانگی و نظم همیشگی، به‌سوی کلفگان حرکت کردند و هر بخش دقیقاً مطابق هدایت آمرصاحب در مسیر تعیین‌شدهٔ خود مستقر شد. این هماهنگی و نظم، نشان‌دهندهٔ فرماندهی منظم و متمرکز ایشان بود.

نتیجه‌گیری پس از عملیات و انضباط در برابر غنیمت:

یکی از ویژگی‌های برجستهٔ شیوهٔ رهبری آمرصاحب این بود که پس از هر عملیات — چه با پیروزی پایان می‌یافت و چه با دشواری و ناکامی همراه می‌شد — جلسهٔ ارزیابی برگزار می‌کردند. در این نشست‌ها، نقاط قوت و ضعف عملیات با دقت بررسی می‌شد تا هیچ تجربه‌ای، حتی تجربه‌های دشوار، بدون درس و دستاورد باقی نماند.

همچنین انضباطی که ایشان در میان صفوف مجاهدین ایجاد کرده بودند، به‌گونه‌ای بود که هیچ‌کس اجازه نمی‌داد حتی کوچک‌ترین چیزی از اموال به‌جامانده از دشمن را بدون اجازه بردارد.

این سطح از نظم، امانت‌داری و پایبندی به اصول، در میان نیروهای نامنظم آن دوران، دستاوردی کم‌نظیر بود و نشان می‌داد که رهبری آمرصاحب تنها در میدان جنگ خلاصه نمی‌شد؛ بلکه اخلاق، مسئولیت‌پذیری و نظم را نیز در بنیاد فرماندهی خود جای داده بود.

#مؤسسه_فرهنگی_سیمرغ

نمایش بیشتر

سیمرغ

سیمرغ یک نهاد فرهنگی و اجتماعی است که با اشتراک جمع کثیری از اندیشمندان، فرهنگیان و نویسنده‌گان در حوزه تمدنی و فرهنگی فارسی_ پارسی تشکیل گردیده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × 1 =

دکمه بازگشت به بالا