بزرگداشت از ۲۵ مین سالگرد قهرمان ملی افغانستان احمد شاه مسعود ۱۴۰۵ )
۱ـ دفعه اول بود که تخار سقوط کرده بود . همگی برآمده بودند. من در دشت روباه بودم ، یک هلیکوپتر نشت کرد و من هم خود را از افغانستان کشیدم . در تاجیکستان من ، امر صاحب و حاجی قدیر در سفارت در یک اتاق نشسته بودیم . در آنجا نمیدانم سفیر کدام کشور بود که آمد و گفت :
کشور من آماده است ۱۰۰۰ تن از قمندانان و خانواده هایشان را به کشور ما انتقال دهد . امر صاحب کمی عاطفی شد که من این ملت و مردم را رها کرده عازم دیگر کشور شوم . من وضعیت امر صاحب را متوجه شدم که آمر تحت فشار زیاد ، کمی عاطفی شد. من فرار کردم به اوتاق مقابل، دروازه را بستم . در آن اتاق تشناب وجود داشت . نل آب را رها کردم و سر خود را به زیر نل آب گرفتم و به همان شر شر آب ، بوغ میزدم و گریه میکردم . احساس من این بود ، سر امر صاحب ما چی آمده باشد ، فکر کنید . عقده خود را با همین گریه خالی کردم و بعد از این دوباره به اتاق رفتم. امر صاحب فهمید که من چگونه حالت را سپری کرده ام .
————-
خاطره دوم :
من در ولایت غور بودم ، شکست کردم .مرکز ولایت غور را دشمن گرفت و من در ساحه غلمین عقب نشینی کردم . در آن زمان ستلایت نداشتم . مدت دو شب و دو روز بطری ما شارژ نداشت که در مخابره صحبت میکردم . بعد از دو شب و دو روز بطری را جای روان کردم که چارچ کردند و اوردند . در مرکز با آمر صاحب وصل شدم. آمر صاحب با همان ادبیات جنگی ، پرسید : جایته دشمن گرفت ؟من گفتم : بلی ،
گفت :خودت را به مناطق کوهی بکش .
گفتم : درست است.
گفت : من چی کرده میتوانم ؟
گفتم : هیج . من در حال گشت استم و هر چیز دارم . تا خودم نگفته ام ، هلیکوپتر برایم روان نکنید.
گفتم : مطمیین باشید مرا دشمن زنده گرفته نمیتواند و اگر کشته شدم متوجه اولاد هایم باشید. اولاد ها در هند بودند، از صدایش فهمیدم که آمر صاحب عاطفی شد و جمله آخرش این بود : خدا نگاهت کنه.
—————-
خاطره سوم:
در خواجه بهاودین بودیم . وضعیت نگران کننده بود . ساعت های یازده و دوازده شب بود . آمر صاحب را تا کنار دریای آمو همراهی کردم ، چون آمر صاحب به آنطرف دریا، در درقد در باغ قاضی کبیر میبود،
من با موتر آمر صاحب ، همراه ایشان حرکت کردیم. بین درقد و خواجه بهاالدین یک جنگل بود . در بین جنگل، نمیدانم که در دل آمر صاحب چی گشت . گفت موتر را ایستاد کن . خلیفه یاسین سرجلو بود و جمشید دستیار امر صاحب در سیت اول موتر نشسته بود . هر دویشان را پیاده کرد . من همراه آمر صاحب در سیت پشت سر بودیم .
آمر صاحب به من گفت : وضعیت را چی میبینی ؟
در پاسخ گفتم: بدخشان شاید سقوط کند .
گفت : تو چی میکنی ؟ میباشی یا که میری ؟ گفتم: آمر صاحب مه کجا میرم؟ عاطفی شدم و گفتم: من مرگ تو را دیده نمیتوانمد ، من پیش از تو خود را میکشم . آمر هم احساس کردم که کمی عاطفی شد . هر دویمان گردن به گردن شدیم و گریستیم . این قسم حالت آمر صاحب را من هیچ وقتی ندیده بودم ، بسیار سخت بود.
به من گفت : بسیار دشمن داشتی ، همه کوشش میکردند که تخریب ات کنند . من هم بسیار در حقت جفا کردم ؛ اما حالا دقیق درکت کردم . به تعهد و توانایی ات باور دارم که یک بدنه افغانستان را اداره میتوانی . بسیاری ها به جنگ ما باور ندارند ، خصوصا سه نفر که ضرور نیست نام بگیرم.
آمر صاحب گفت: این سه نفر که در اینجا هستند، در جنگ ما معتقد نیستند . اینها به احتمال اینکه اگر من کابل را بگیرم اینها دوباره وزیر شوند ، اینجا هستند . من اینها را به دست خود محاکمه و مجازات میکنم.
گفتم : راجع به تصامیم خودت حرف ندارم ، من همیشه در کنارت هستم .
به من گفت : چی میکنی ؟
گفتم: جنگ را در گردن افغانستان ادامه می دهم .
گفت : این هم یک راه است ؛اما من فکری دیگر دارم که یک یک نفر از بزرگان ، در جزایر جنگی پایان شوند . تو باید در غور بروی . استاد خلیلی در بامیان است ، محقق در بلخاب است ، استاد عطا در دره سوف است،تو باید در غور بروی .
گفت : آیا حاضر هستی که در غور بروی ؟
من با درک شرایط و وضعیت روحی آمر فکر کردم که حرف مردانه بزنم .
گفتم : امر صاحب او شرایط که خودت میپرسیدی او دیگر شرایط بود ، در این وضعیت هر سوراخی را که میفهمی من بند کرده میتوانم ، مرا همانجا روان کن . بعد همان بود که من و اسماعیل خان به غور رفتیم .
وقتی جانب غور حرکت میکردم ، گفتم از این تابلیت های ضد سم ، اگر داشته باشید برایم بتده .
گفت که آیا ترسیدی ؟
گفتم اگر بترسم نمیروم. غور مار های بسیار خطرناک داره و گژدم خطرناک ، و دیگر اینکه دشمن کار کند و چیزی در مهمانی ها برایم بخوراند . از این خاطر گفتم .
آمر صاحب گفت : این قسم تورا نمی کشند.
من دوباره پرسیدم : چگونه من را میکشند؟ گفت : میبینی که بادیگارد هایم مطمیین ترین افراد هستند ، آفتابه وضوح من را آب پر کرده میارن. من آن آب را میریزانم و آفتابه را سه بار ابکش میکنم و از جوی خودم آب میگیرم و تشناب میرم استنجاه میکنم و وضو میگیرم . همین قسم روز های جمعه در نماز جمعه در مسجد میروم ، بوت هایم را میکشم به بادیگارد نمیتم . خودم در مسجد می برم ، در پیش رویم میمانم و دوباره بعد از ادای نماز بوت هایم را میارم پیش رویم میگذارن و خودم میپوشم.
دشمن به موادی دسترسی پیدا کرده که در آفتابه آب و در کف بوت پاش می دهد. آفتابه آب را استنجاه گرفتی در نیم ساعت اثر میکند و از بین میبرد همچنان که بوت را پوشیدی پاهایت که عرق کند اثر میکند و از بین میبرد متوجه آفتابه آب و بوت ها باش و نان قوما را بی دریغ نوش جان کن هر جای هر جای نرو فقط جنگ را اداره کن .
متاسفانه دیگر آمر صاحب را ندیدم . من در ولسوالی چهار سده غور بودم که گفتند موتر آمر صاحب را مین زده . فهمیدم که آمر صاحب شهید شده است