احمدشاه مسعود

خاطره‌ی از مسعود (۱۸سنبله ۱۴۰۵) احترام و بزرگواری رادمردی را دیدم که در قله‌ای از اعتبار و ابُهت، نیز هم‌نوعانش را پاس می داشت

عبدالمعروف کلانترزاده

خاطره‌ی از مسعود (۱۸سنبله ۱۴۰۵)
احترام و بزرگواری رادمردی را دیدم که در قله‌ای از اعتبار و ابُهت، نیز هم‌نوعانش را پاس می داشت

مسعُود؛ الگوی اخلاق، فروتنی و نزاکت!

ابتدای سال 1375خورشیدی بود. به سبب بسته بودن راه سالنگ و دشواری رفت و آمد، برای سفر به ولایت بغلان ، ناگزیر شدم به میدان هوایی بگرام بروم تا با یکی ازچرخبال‌های نظامی، راهی شمال شوم؛ اما در بگرام با باران شدید و پیوسته‌ای روبرو شدم و این بارندگی طویل و غیر معمول، سبب شد تا چندین روز در آنجا بمانم. در این خلال، یکی از روزها آقای سیدنبی نبیل آمر سیاسی وقت میدان هوایی که زحمت میزبانی نیز به دوش ایشان بود، از تصمیم شان برای دیدار مشترک با آمرصاحب مسعود، یادآور شدند. من هم با خرسندی پذیرفتم . بعد از ظهر همان روز، روانه‌ی پشته‌ی سرخ چاریکار که حیثیت مرکز فرماندهی را داشت، شدیم و عصر در آنجا رسیدیم. در آن روز، طبق برنامه، مرحوم عبدالحی‌خان حقجو والی و قوماندان فرقه‌ی بیست ولایت بغلان و مجموعه‌ای از بزرگان خوست و فرنگ به شمول گل‌عالم خان وحدت‌یار، استاد عبدالودودخان تصادم و استاد عبدالرحیم خان حدید نیز حضور یافته بودند.
صحن بیرونی محل ملاقات چنان مزدحم بود که فکر می کردم، شاید ساعت ها در آن ریگستان انتظار بمانیم؛ اما وقتی از استاد وحدتیار در باره‌ی مدت انتظار پرسیدم، او با تبسمی برایم گفت که؛ نه، چنین نیست، به زودی این مجموعه‌ی بزرگ مرخص می شوند و نوبت ما و شما فرا می رسد. پرسیدم چطور؟ او گفت: در مجلسِ آمرصاحب، مقدمه چینی و حاشیه پردازی جایی ندارد، با افراد به ویژه نظامیان، مستقیم به اصل موضوع و راه حل آن پرداخته می شود و تمام. اتفاقاً همانطور هم شد، دیری نگذشت که آن جمعیت کلان از هم پراکند و فرصت ما فرا رسید. با رهنمایی جوان رشیدی وارد اتاق ملاقات شده و هرکدام پس از سلام و احوالپرسی، به چوکی‌های موجود در آنجا نشستیم، وضع اتاق به گونه‌ای بود که؛ وقتی از دَر شمالی وارد این اتاق مربع شکل می شدید، چهار طرفش درازچوکی‌ها را می‌دیدید که فقط در ضلع شمال غربی آن یک پایه میز کوچک به غرض مطالعه‌ی اوراق و اسناد و امضاگذاری، وجود داشت که پشتش آمرصاحب مسعُود نشسته بود.
در ابتدا، آیاتی از قرآنکریم تلاوت شده و به روح یکی از بستگان آمرصاحب که به تازگی درگذشته بود، اتحاف دعا گردید و بعد استاد عبدالحی‌خان حقجو والی وقت بغلان، از یک سر البته (به استثنای تعدادی از افراد شاخص)هریک را با اسم و وظیفه اش به آمرصاحب معرفی کرد؛ وقتی نوبت من رسید، مرحوم حقجو چنین گفت: «روستایی صاحب رئیس امور شهدا و معلولین ولایت بغلان و از تنظیم حزب اسلامی…» آمرصاحب با شنیدن این معرفی، باخنده‌ی دوستانه‌ای گفت: « این طور که باشد، پس روستایی صاحب بودجه‌ی شهدا و معلولین را، همه به حزبی‌های خود توزیع می‌کند.» من هم گفتم که: بدون شک آمرصاحب، اول قریب و بعد بعید و با این حرفم، آمرصاحب و حاضران مجلس یکپارچه خندیدند…
برنامه طوری چیده شده بود که پس از ما، دیگر کسی قرار ملاقات نداشته باشد، از همین‌رو، این مجلس با صحبت های زیادی همراه بود و بیشتر از نیم ساعت را در بر گرفت؛ در خلال صحبت ها، آمرصاحب یادی از دیدارش با یک تن از بزرگان عرب راکرد که ترجمانش آقای هاشمی بوده و آقای هاشمی هم بعضی از واژه‌های استعمال‌شده‌ی عرب را کاملاً اشتباه ترجمه کرده، که این خاطره نیز سبب خنده‌ی زیادی از حاضرین گردید.
خلاصه، آن شب و آن لحظه‌های حضور در محضر آمرصاحب، پُر از مطایبه و خوشرویی و مملو از صمیمیت و آرامش روحی بود؛ طرز برخورد و چگونگی رفتار آمرصاحب در آن وقت، که جنگ ها و کشمکش ها هنوز جریان داشت، معنا و بازتابی از توکل، استواری و پایداری او بود.
حین وداع، خودش کنار در ایستاد و با همه‌ای مهمان ها خداحافظی کرد و هرکس نیز به سمت موتر خود رفت تا آنجا را ترک کنند؛ من و آقای نبیل نیز طرف موتر رفتیم، آقای نبیل چون رانندگی می‌کرد، اول وارد واسطه شد و آن‌ را روشن کرد؛ من هم کنار راست موتر قرار گرفته و لحظه‌ا‌ی به تاریکی شب، خیل واسطه‌های در حال حرکت و فضای اطرافم نگاه کردم و همان دَم که اراده‌ی وُرود به موتر را داشتم، از ده پانزده متری چشمم به آمرصاحب افتاد و دیدم که با رد شدن از جلوی ماشینش، مستقیم جانب من می‌آید، حین رسیدن به من، دستم را گرفت، صورتم را بوسید و گفت: « روستایی صاحب در مجلس همراهت شوخی کردم، به دل نگرفته باشید.» در جواب گفتم: نخیر آمرصاحب، فهمیدم که شوخی کردید و من هم، شوخی کردم؛ با تبادل این عبارات کوتاه، با هم خداحافظی کردیم.
وقتی درِ ماشین کنار آقای سیدنبی نشستم، او به تعجیل گفت؛ این نفر آمرصاحب نبود؟ گفتم چرا، آمرصاحب بود، (چون از روشنایی اتاق ملاقات اندکی فاصله داشتیم، بناءً جز روشنی چراغ ماشین‌ها، روشنایی دیگری نبود، از این رو آقای نبیل دفعتاً متوجه نشد)؛ باز پرسید، برایت چه گفت؟ من جریان را برایش بازگو کردم، آقای نبیل آن لحظه، با درنگ و گذاشتن دست بر پیشانی، به تفکر فرو رفت و با کشیدن آهی از دل چنین گفت:« بزرگ شدن چقدر سخت است و هرکسی هم از عهده‌ آن بر نمی آید…»
در آن شب، بیش از هر چیز دیگر، آن رفتار کریمانه‌ی آمرصاحب در ذهنم ماندگار شد؛ که فرمانده‌ای در اوج صلابت و اقتدار، تنها برای آن‌که مبادا شوخی‌اش موجب رنجش مهمانی شده باشد، آنرا از یاد نمی برد؛ چون پس از پایان مجلس، وقتی مرا از دور دید، خودش پیش آمد و با مهربانی دستم رافشرد و خواست اطمینان حاصل کند که مبادا از شوخی او آزرده شده باشم. آن برخوردکوتاه، امّا معنادار، برای من از ده ها شعار و سخنرانی ارزشمندتر بود، زیرا در آن، اخلاق، فروتنی، احترام و بزرگواری رادمردی را دیدم که در قله‌ای از اعتبار و ابُهت، نیز همنوعانش را پاس می داشت.
به‌راستی که، بزرگی تنها در فرماندهی و فرمانروایی خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در اخلاق، تواضع، کرامت انسانی و احترام به دیگران نیز تجلی و انعکاس می‌یابد؛ و به قول شاعر شیرین سخن(صائب تبریزی):
فروتنی است دلیل رسیدگان کمال
که چون سوار به منزل رسد پیاده شود
یاد آمرصاحب بخیر و روح و روانش شاد!

دکتر میرزامحمد روستایی

نمایش بیشتر

سیمرغ

سیمرغ یک نهاد فرهنگی و اجتماعی است که با اشتراک جمع کثیری از اندیشمندان، فرهنگیان و نویسنده‌گان در حوزه تمدنی و فرهنگی فارسی_ پارسی تشکیل گردیده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × چهار =

دکمه بازگشت به بالا